در حال بارگذاری ...
  • آخرین اخبار

     
  • داستان های مجید و باخی - راه برفی

    در یکی از روزهای زمستان که ابر بزرگی تمام آسمان را پوشانده بود ، مجید تک و تنها ، کنار پنجره ،‌ منتظر بود تا بابا از سفر برگردد.

    ولی هرچه به کوچه نگاه می کرد ، خبری از او نمی شد. در همین موقع برف آرام آرام شروع به باریدن کرد.

     مجید با خودش گفت : برف ! کاش امروز بابا این جا بود و با هم می توانستیم آدم برفی درست کنیم.

     

     

    مجید به آسمان نگاه کرد و به طرف مادرش رفت و گفت : مامان دارد برف می بارد ، پس بابا کی به خانه بر می گردد ؟!

    مادر نگاهی به بیرون کرد و جواب داد : نگران نباش! بابا می آید ، ولی کمی دیرتر!

    مجید پرسید : چرا؟

    مادر جواب داد : وقتی برف می بارد ، جاده ها لیز می شوند و راننده ها خیلی آرام رانندگی می کنند تا تصادفی اتفاق نیفتد. به همین خاطر بابا دیرتر می رسد.

     

     

    مجید با ناراحتی به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید. کم کم چشمانش بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفت.

    در خواب دید که کنار یک جاده پر از برف ایستاده است. او با نگرانی به جاده نگاه می کرد و منتظر پدرش بود.

    ناگهان یک موجود فضایی را کنار خود دید ، مجید با ترس خود را پشت برف ها پنهان کرد. آن موجود فضایی صدا زد مجید ، من دوست تو هستم.

    مجید گفت : اسم تو چیست؟

    او با خنده گفت : من باخی هستم ، امروز آمده ام تا تو را به این جاده برفی ببرم.

     

     

    همان جایی که پر از کامیون و اتوبوس است و مسافرها از آن راه به مسافرت می روند.

    مجید با خوشحالی جواب داد : باخی جان خیلی دوست دارم بدانم آنجا چه شکلی است ؟

    باخی گفت : پس دستت را به من بده تا با هم به جاده برویم ، ولی قبل از رفتن باید از وضع جاده ها با خبر شویم. می دانی چطوری؟

    مجید فکر و جواب داد : نه !

     

     

    باخی گفت : باید با شماره ۱۴۱ تماس بگیریم.

    مجید در حالی که تعجب کرده بود گفت : ۱۴۱ چه شماره ای است ؟

    باخی نگاهی به مجید کرد و جواب داد : مجید جان تو باید این شماره را یاد بگیری ، چون این شماره به ما خبر می دهد ، جاده ای که می خواهیم برویم آب و هوایش چطوری است ؟ برفی است یا بارانی ؟ راه بسته است یا باز ؟

    آن وقت ما می توانیم بدون نگرانی به سفر برویم.

     

     

    مجید و باخی چشم هایشان را بستند و به آسمان پرواز کردند.

    همه جا سفید و زیبا بود ، برف جاده را پوشانده بود ، ماشین ها به آرامی حرکت می کردند. چند نفر با لباس زرد رنگ مشغول کنار زدن برف ها بودند ، مجید با تعجب به ماشین زرد رنگی که برف ها را کنار می زد ، نگاه کرد و پرسید : باخی جان ، راننده آن ماشین چه کاری می کند ؟

     

     

    آن ماشین برف خور است و ماشین برف خور برف ها را از روی جاده ها بر می دارد و راه را برای راننده ها باز می کند.

    مجید نگاهی به باخی کرد و پرسید : مامورهای راهداری در جاده ها چه کار می کنند ؟

    باخی به مجید گفت : مامورهای راهداری مواظب جاده ها هستند ،‌ تابلوهای راهنمایی و رانندگی را نصب می کنند و جاده ها را تعمیر می کنند تا راننده ها بتوانند به راحتی از یک شهر به شهر دیگر بروند.

     

     

    مجید و باخی آرام آرام به کنار جاده نزدیک شدند ، باخی با دست به یکی از تابلوهای کنار جاده اشاره کرد و گفت : می دانی این تابلو چیست ؟

    مجید نگاهی کرد و جواب داد : نه !

    باخی لبخندی زد و گفت : این تابلوی خطر است و به راننده ها می گوید با دقت بیشتری رانندگی کنند ، تا تصادف نشود و همیشه سالم و سلامت باشند.

     

     

    در همین هنگام چند ماشین بزرگ از آنجا رد شدند. باخی گفت : مجید ، اسم این ماشین های بزرگ را می دانی ؟

    مجید پاسخ داد : بله ، اسم آنها اتوبوس است ، در این ماشین ها ، آدم های زیادی هستند که به مسافرت می روند یا از مسافرت بر می گردند.

     

     

    باخی با خنده گفت : تو نگران پدرت بودی ، اما به تو می گویم که همین حالا پدر تو روی صندلی یکی از این اتوبوس ها نشسته است.

    مجید تا این حرف را شنید گفت : پس بیا زود به خانه بر گردیم.

     

     

    در این موقع مجید با صدای زنگ خانه از خواب بیدار شد. دور و برش را نگاه کرد ولی باخی را ندید. صدای بابا را شنید و با خوشحالی به طرف او رفت.

    بابای مجید صحیح و سالم به خانه برگشت و همگی با خوشحالی خدا را شکر کردند.

     

     

     




    نظرات کاربران