در حال بارگذاری ...
  • آخرین اخبار

     
  • ماشین مشدی ممدلی

    مجتمع مسکونی باغ بهشت در بهترین و سبزترین جای شهر ساخته شده است. من زندگی در اینجا را خیلی دوست دارم.

    در محله قبلی ، دوستان زیادی نداشتم اما اینجا هر کس به اندازه سن و سال خود ، دست کم ده تا دوست خوب دارد.

    اینجا نه دود است ، نه سر و صدا و نه گرد و خاک ، اما یک عیب دارد ، آن هم نبود وسایل نقلیه عمومی است.

    پنجاه دانش آموز در این مجتمع مسکونی زندگی می کنند.

    ما قرار گذاشتیم نامه ای به شرکت واحد اتوبوسرانی بنویسیم و درخواست کنیم خط اتوبوس یا مینی بوس بگذارند.

     

     

    در مجتمع مسکونی نوساز باغ بهشت ، هر خانواده ای که ماشین شخصی نداشته باشد ، یا باید از آژانس استفاده کند ، که خیلی گران است یا پیاده برود تا اتوبان که هم اتوبوس دارد و هم تاکسی البته به شرطی که سرما یا گرمای راه را تا اتوبان تحمل کند ، به خصوص خلوت بودن راه که برای بچه ها بی خطر هم نیست !

    با این وجود ، ما به ناچار با بچه های مجتمع با هم می رفتیم مدرسه و با هم بر می گشتیم و با همه سختی ها هم کنار می آمدیم ، اما یک دفعه خبر آوردند که آن طرف اتوبان ، دختر بچه ای که به قصد رفتن به مدرسه از خانه بیرون آمده ، دیگر به خانه باز نگشته !

    از آن روز به بعد ، ترس مثل یک بلا افتاد به جان خانواده ها. ما مجبور بودیم جلوی مجتمع جمع شویم تا یکی از همسایه ها بیاید و با او تا اتوبان برویم.

    اشکال دیگر این بود که اتوبان ، پل عابر پیاده نداشت ، تازه به اتوبان که می رسیدیم عزا می گرفتیم چطور به آن طرف اتوبان برویم. مادر ، هر روز از پنجره نگاه می کرد تا ببیند ، به قول خودش ما چه خاکی به سرمان می کنیم. بیماری پا درد بدجوری مادر را زمین گیر کرده بود.

    پدر ، راننده کامیون بود و فقط ماهی دو سه بار ، به خانه می آمد. شب می آمد و صبح پیش از آنکه آفتاب در بیاید می رفت. امید ما به بابا رضا ، سرایدار مجتمع بود که بیاید و لک ولک تا اتوبان ما را همراهی کند.

     

     

    ما خیلی عجله داشتیم ، دیرمان می شد ولی او هیچ عجله ای نداشت . سر عصایش شکسته و کوتاه شده بود و او به ناچار باید کمی بیشتر از آنکه بود ، خمیده می شد .

    بابا رضا یک روز دیر می آمد ، یک روز حالش خوب نبود و نمی آمد و ما بیشتر روزها ، زنگ اول را غیبت می خوردیم .

     

    مادر وقتی وضع را این طور دید ، اجازه نداد به مدرسه بروم .

    مدرسه را با همه سختی های رفت و آمدش دوست داشتم ، اما مادر تا ظهر که از مدرسه بر می گشتم هزار جور فکر و خیال می کرد ، نگران می شد و غصه می خورد .

    هر روز که در خانه می ماندم دلم بیشتر می گرفت از بیسوادی می ترسیدم .

    دوست داشتم درس بخوانم . دانشگاه بروم چیزی یاد بگیرم و برای خودم در آمدی مستقل داشته باشم . یک روز دوست و هم کلاسی ام ، شهرزاد  گفت : من و شادی و سمیه ، پول روی هم گذاشتیم بدهیم یک راننده که ما را ببرد مدرسه و بیاورد . تو هم با ما بیا . گفتم : من پول سرویس ندارم . شهرزاد گفت : تو میهمان ما باش .

    راست می گویی ؟

    باور کن

    از کی؟

    از فردا!

     

     

    صبح روز بعد ، ساعت هفت صبح ، جلوی در مجتمع منتظر بودیم . ماشین های زیادی آمد و رفت تا اینکه یک پیکان آجری رنگ درب و داغان ، جلوی پایمان ترمز کرد . هیچ کجای ماشین صاف و سالم نبود ، انگار از توی دره بیرونش آورده بودند . روی شیشه عقب ماشین ، آنقدر گرد و خاک و دوده نشسته بود که سرنشین آن پیدا نبود . روی شیشه با انگشت نوشته شده بود : می خواهم بیرون را ببینم ، محض رضای خدا یکی این شیشه را بشوید . با تشکر آیینه جلو !

    شهرزاد گفت : چپ چپ نگاهش نکنید . با این کرایه ، گاری هم ما را تا مدرسه نمی برد ، آن هم آن طرف اتوبان .

    اسم راننده آقا محمد علی بود .

    شهرزاد گفت : این آقا آشنای بابارضا ، سرایدار مجتمع است .

    ماشین ، فقط دو صندلی در جلو داشت . صندلی عقب برداشته و به جای آن یک گلیم رنگ و رو رفته انداخته بود . پیش از آن که ما بپرسیم ، خودش گفت : صندلی عقب را دادم تعمیر . اینطوری هم بد نیست . فقط کمی تخمه کم داریم . راحت باشید ! بعد هم صدای ضبط ماشینش را زیاد کرد .

    شهرزاد در حالی که گوشهایش را گرفته بود ، گفت : ببخشید آقا محمد علی می شود صدای این ضبط را کم کنید؟ آقا محمد علی سر برگرداند ، نگاهی به شهرزاد انداخت و گفت : اگر  کم کنم که حال نمی ده خانم معلم ! ولی حالا که می فرمایید ای به چشم بفرما . این هم کم . خوب شد؟

     

     

    دستت درد نکنه آقا محمد علی

    از موسیقی بدت می آید حاج خانم ؟

    نه آقا محمدعلی ، ولی صدای بلند موسیقی باعث تصادف می شود .

    چه ربطی داره خانم معلم

    هم حواس راننده پرت می شود ، هم صدای بئق ماشی ها و آژیر آمبولانس را نمی شنود...

    تو این ها را از کجا می دانی خانم بزرگ؟

    من اینها را توی کتاب آیین نامه راهنمایی و رانندگی خواندم.

    تو را چه به این حرف ها ! مگر می خواهی راننده بشوی؟

    بله هیجده سالم که بشود ، می خواهم گواهی نامه رانندگی بگیرم .

     

     

    حالا کو تا هیجده سال؟

    فقط شش سال مانده تازه خانم معلم گفت: بچه ها هم باید با تابلوها و قوانین راهنمایی و رانندگی آشنا شوند.

    عجب ! عجب ! چه دور و زمانه ای شده ! ما برای امتحان دادن و پیدا کردن یک لقمه نان ، این آیین نامه را به هزار ضرب و زور خواندیم و حاج خانم...

     

     

    شهرزاد عصبانی شد و گفت :

    این قدر مسخره نکن . من نه خانم معلم ام نه خان بزرگ ، نه حاج خانم ، مشهد هم هنوز نرفته ام ، چه برسد به مکه!

    آقا محمد علی خودش را کمی جمع و جور کرد و از توی آیینه به شهرزاد نگاهی انداخت. شهرزاد به سمیه گفت : این عقب که نه صندلی دارد و نه کمربند ، لااقل تو که جلو نشستی کمربندت را ببند .

    اقا محمدعلی گفت: بی خیال کمربند! قلابش خرابه جناب سروان!

     

    این  را در آیینه به شهرزاد گفت . شهرزاد اخم هایش را در هم کشید و گفت ؟

    مسخره می کنی آقا؟

    آقا محمد علی گفت ؟ خدا نکند ما کسی را مسخره کنیم . خواستیم یک چیزی گفته باشم.

    نزدیک چهارراه وانتی که می خواست به خیابان سمت چپ برود ، ناگهان از سمت راست آقا محمد علی پیچید جلوی او.آقا محمد علی محکم کوبید روی ترمز. سمیه با سر رفت توی شیشه، خدا رحم کرد که عینکش را به چشم نداشت و گرنه می شکست و به چشم هایش آسیب می رساند.

    شهرزاد به آقا محمدعلی گفت: اگر بلایی سر سمیه آمده بود ، شما مقصر بودید چون کمربند نداری! مگر پول درست کردن کمربند چقدر می شود؟

    مسئله پول نیست جناب سروان! بنده حال و حوصله این کارها را ندارم . اگر داشتم که ماشینم این قدر قراضه نبود . خدا نکنه آدم هم بی پول باشد هم بی حوصله .

    اولا من جناب سروان نیستم، اینقدر هم به من طعنه نزن، بعد هم اگر قرار باشد با این ماشین ما را ببری و بیاوری ، هم باید حوصله داشته باشی ، هم کمربند ، هم صندلی! شهرزاد در گوشی گفت : ماشین مشدی ممدلی نه بوق داره نه صندلی!

    همه خندیدیم ، راننده در آیینه نگاهی به ما انداخت و گفت : خوب دارید خوش می گذرانید ! خانه خاله تان هم این قدر با حال نیست!

    من گفتم آقای راننده چرا این ماشین قراضه را عوض نمی کنی!؟

     


     

    آقا محمد علی از توی آیینه نگاه عجیبی به ما انداخت و گفت: حاج خانم کی باشند!؟

    تا حالا کجا تشریف داشتند؟

    گفتم همین جا ، هر کسی از کنار ماشین ما رد می شود ، قیافه اش را یک جوری می کند مثل اینکه بگوید اه اه اه اه

    سمیه گفت  سر چهار راه قبلی چند پسر با هم می خندیدند.

    می گفتند ماشین مشدی ممدلی!!

    آقا محمد علی بدجوری عصبانی شد. پایش را روی پدال گاز فشار داد و گفت:

    کی به ماشین من گفت ماشین مشدی ممدلی  تا کج و کوله اش کنم؟

    گفتم: من که نشنیدم فقط قیافه شان انگار این را می گفت.

    آقا محمد علی گفت : من بیست و شش ساله این پیکان را دارم. به اندازه زن و بچه ام دوستش دارم . با زنم بیست سال زندگی کردم ولی با این بیست و شش سال.

    ماشین چند بار ریپ زد. پت پت ... شهرزاد در گوشی به من گفت: یک وقت ما را توی راه نگذارد؟ همین یکی را کم داشتیم!!

    گوشی تلفن همراه آقا محمدعلی زنگ خورد. حواس اش رفت پی گوشی و بعد هم حرف زدن با طرف پشت خط. در همان حالت وارد اتوبان شد. چند سواری و یک اتوبوس

     

     

    بوق زدند و اعتراض کردند. یکی از سواری ها شیشه اش را پایین آورد و گفت : عمو! این چه وضع رانندگی کردنه؟ نزدیک بود همه را به کشتن بدهی.

    راننده دیگری از کنار آقا محمدعلی رد شد و گفت: اسپند یادت نره ، مراقب باش چشم نخوره! چند تا بر چشم بد لعنت رویش بنویس.

    آقا محمدعلی بی آنکه به راننده های معترض اعتنایی بکند با کسی که پشت خط تلفن بود خوش و بش می کرد.

    آن روز با هزار ترس و لرز بالاخره رسیدیم به مدرسه . نفس راحتی کشیدیم و از این که صحیح و سالم در مدرسه هستیم خدارا شکر کردیم. چاره ای نداشتیم با این پول ، راننده دیگری حاضر نبود ما را ببرد و بیاورد .

     

    روز بعد آقا محمدعلی انگار حسابی از دنده چپ بلند شده بود .

    شهرزاد فریاد زد: آقا محمدعلی ، آقا ممحمدعلی این خیابان یک طرفه است، نرو! داری کار خطرناکی می کنی.

    آقا محمدعلی در آینه به شهرزاد گفت: باز تو توی کار من دخالت کردی خانم آیین نامه!

     

     

    شهرزاد ساکت شد و خودش را جمع کرد. من یک دفعه دو نور گردان آبی و قرمز را پشت ماشین هایی که رو به ما می آمدند دیدم. ماشین هایی که رو به ما می آمدند دست شان را از پنجره بیرون می آوردند و هر کدام چیزی می گفتند.

    آقا محمد علی می گفت: چه خبر است خیال می کنند خیابان را خریده اند! انگار ارث پدرشان است.

    شهرزاد گفت : چرا ناراحت می شوی آقا محمدعلی خب حرف حق می زنند.

    آقا محمدعلی دوباره در آیینه گفت : باز تو به نطق درآمدی خانم بدانیم و برانیم.

    ماشین پلیس شاخ به شاخ جلوی آقا محمدعلی ترمز کرد و راه را به رویش بست و با بلندگو گفت : راننده پیکان بزن کنار

     

     

    آقا محدعلی محکم زد روی پایش و گفت :ای بخشکی شانس!

    این دیگر از کجا پیداش شد؟

    رنگ آقا محمدعلی مثل رنگ ماشینش آجری شده بود.

    افسرآمد پایین. آقا محمدعلی زبانش بند آمده بود.

    افسر نگاهی به ما انداخت و به آقا محمدعلی گفت: سرویس مدرسه ای؟

    بله جناب سروان

    جرم ات دو برابر است

    واسه چی جناب سروان؟

    برای اینکه امانت دار خوبی نیستی، به خودت رحم نمی کنی، این بچه های معصوم چه گناهی کرده اند؟

    یکی از این بچه های معصوم حالش بد شد ، می خواستم سریع برسانم به خانه شان.

    اینها از من هم سرحال ترند.

    نه جناب سروان اون دختر کناری مسموم شده.

    افسر نگاهی به داخل ماشین انداخت و پرسید کدامتان مسموم شده اید؟

    شادی که خندید ، من هم نتوانستم جلوی خنده خودم را بگیرم. افسر مشغول نوشتن قبض جریمه شد. آقا محمدعلی ، همه قوم و خویش های افسر را جلویش ردیف کرد : جناب سروان جان بچه ات ، جان مادرت ، جان هر که دوستش داری ، اشتباه کردم . این بچه ها حواسم را پرت کردند . متوجه نشدک یک طرفه است....

     

     

    هنوز آقا محمدعلی مبلغ قبض جریمه اول را نخوانده بود که افسر قبض دوم و سوم را نوشت. چشم های آقا محمدعلی هیری ویری می رفت.

    صدایش را بلند کرد: چرا جناب سروان؟ چرا سه تا جریمه؟ من فقط ورود ممنوع آمدم؟

    افسر گفت : بله یک قبض جریمه برای آنکه ورود ممنوع آمدی، یکی هم برای اینکه کمربند نبستی ، یکی هم برای اینکه در حال رانندگی با تلفن همراه حرف میزدی.

    آقا محمدعلی برگشت، قبض ها را داد دست ما و گفت جریمه ها را جمع کنید ببینید چقدر می شود؟

    جمع زدیم بیست و سه هزار تومان!

    آقا محمد علی با دست زد روی سرش و گفت: بیچاره شدم ، بدبخت شدم ، همین یکی را کم داشتم.

    شهرزاد گفت : ببخشید آقا ، ما هم ناراحتیم از اینکه شما جریمه شدید ولی من تابلو ورود ممنوع را دیدم به شما گفتم ، ولی شما مسخره کردید.

     

     

    روزهای بعد  ، آقا محمدعلی کمربندهای ماشین را که درست کرده بود هم خودش می بست و هم به بغل دستی سفارش می کرد ببندد. خلاف نمی کرد و حتی وقتی زنگ تلفن همراهش به صدا در می آمد ، جواب نمی داد. خیال ما هم راحت شده بود و نگران چیزی نبودیم.

     

     

    دو هفته بعد ، شنبه دوم آذر بود که دیدیم آقا محمدعلی با یک پراید سبز یشمی جلوی مجتمع منتظر ماست . موهایش را هم شانه کرده و لباس مرتب پوشیده بود ، طوری که اول ما او را نشناختیم.

    از سمیه که آقا محمدعلی را بیشتر از ما می شناخت پرسیدم:

    این ماشین را از کجا آورده؟

    گفت : پیکان را داده شرکت ، در عوض پراید گرفته! 

     

     

     

    مولف / مولفین : عباس جهانگیریان
    تصویرگر : لاله ضیایی




    نظرات کاربران